تبليغاتX
تاملات و تحملات
داشتم فکر می کردم.

                                  به امام. به هیبتش.به بزرگی اش. 

به اینکه بعضی ها گفته بودند : ما در زمان امام  هم  مخالفت هایی داشتیم اما بزرگی و هیبت ایشان مانع بیان می شد.

داشتم فکر می کردم. به هیبت امام . به چیستی این هیبت؟ به اینکه این هیبت از کجا آمده؟

داشتم فکر می کردم...

ناگهان مداح خواند:

                                               " یا من البس اولیائه ملابس هیبته"

تکلیف معلوم شد.

تکلیف من

تکلیف هیبت امام

تکلیف آن آقایان که نمی توانستند صحبت کنند.

+ نوشته شده توسط مرتضی روحانی در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 22:20 |
این هم آخر و عاقبت سلام و علیک کردن با جماعت شاعر إسپشیالی حاجی علیزاده دام ظله.

                            

                                        یک راهگشای تازه هستم،مرگم

                                        یک فتنهء بر شیشه نشسته،سنگم

                                       یک قصه ناتمام ، یک جام شرنگ

                                       من عافیتم،درد زمانه،ننگم


پی نوشت: تقریبا بعد از حسین چینی چیان ترک کرده بودم تا اینکه.....

                                                                                          به قول رفقای اهل حال:

                                                              امان از رفیق بد و ذغال خوب


+ نوشته شده توسط مرتضی روحانی در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 19:37 |

  در دورانی که سعی می­شود از هر چیزی /* /*]]>*/دینزدایی شود سخت است که انسان در باره حبّ و بغض دینی بنویسد اما چه کار باید کرد که اینگونه به ما گفته اند!!!

در نگاه دینی آن چیزی که غایت و هدف است تقرّب الی الله است . این هدف است که بر هر چیزی شرف داشته و تمامی ابعاد دین در ذیل همین هدف معنا می­یابند. در این راستا حتی می توان گفت که محبت اهل بیت سلام الله علیهم نیز هدف نبوده و این نزدیکی در نگاه دین صرفاً یک مسیر و وسیله است به همین دلیل است که در زیارت عاشورا می خوانیم:«أتقرّبُ إلی الله ثمّ إلیکم بِموالاتِکم» که نشان می­دهد  محبت به اهل بیت ابتدا انسان را به خداوند نزدیک کرده و سپس به خود آن حضرات نزدیک می­ کند. اما آن چیزی که به این محبت موضوعیت می­بخشد طریق منحصر بودن این راه است. به عبارت دیگر تمامی راههای دیگر به سوی خداوند به ناکجا آباد می رسد و تنها راه اهل بیت است که انسان را به غایت دین که همان تقرّب الی الله است می رساند. این مفهوم را می توان در ادعیه مختلفی مشاهده کرد مثلا در زیارت جامعه کبیره می خوانیم :« فالرّاغبُ عنکم مارقٌ و اللّازم لکم لاحقٌ» این انحصار راه در اهل بیت به اندازه ای است که در زیارت جامعه می خوانیم:«مَن عَرَفَهُم فقد عَرَفَ الله و مَن جَهِلَهُم فَقَد جَهِلَ الله» .

حال پس از ذکر این مقدمه که برای بسیاری بدیهی به نظر می رسد، هدف توجه دادن به این نکته است که اهمیت حبّ و بُغض صرفاً در حضرات معصومین نیست بلکه دامنه آن بسیار گسترده تر است و همین بخش است که برای بسیاری ثقیل خواهد. در نگاه دینی می توان گفت که انسان مومن باید بتواند تمامی افعال خود مانند حب و بغض را نیز در همین راستا انجام دهد فلذاست که در زیارت عاشورا می خوانیم:« اتَقَرَّبُ إلی الله ثُمَّ إلیکم بِمُوالاتِکُم و مُوالاةِ ولیِّکُم و بِالبَرائة مِن أعدائِکُم والنّاصِبینَ لَکُم الحرب، و بالبَرائَة مِن أشیاعِهِم و أتباعِهم» . همانطور که در این بخش از دعای زیارت عاشورا واضح است نه تنها محبت اهل بیت ما را به خداوند نزدیک می کند بلکه بلکه به وسیله محبت داشتن به محبین و دوستداران حضرات معصومین نیز به خداوند نزدیک می شویم و در نقطه مقابل نیز نه تنها برائت جستن  از دشمنان اهل بیت به خداوند نزدیک می­کند بلکه برائت جستن ا ز دوستان آنها و پیروان آنها نیز ما را به خداوند نزدیک می کند.

با توجه به این نکات به نظر می رسد که جواب سوالات زیر تا حدی ممکن است تفاوت کند.

چرا ما رهبرمان را دوست داریم؟ به خاطر اینکه مدیر و مدبّر است؟ یا به خاطر اینکه انسان شریفی است؟

نه، چون محبّت به وی که از محبّین اهل بیت است ما را به خداوند نزدیک می کند.

چرا ما از سیاستمدران آمریکایی بدمان می آید ؟ چون به وطن ما تجاوز می کنند؟ چون ارزشی برای ما قائل نیستند؟ یا چون خوی استکباری دارند؟

نه، چون بد آمدن از آنها ما را به خداوند نزدیک می کند.

چرا من از برخی اصلاح طلب ها و حتی غیر اصلاح طلب ها بدم می آید ؟ چون مخالف سلیقه من حرف می زنند؟ یا اینکه چون مخالف با منافع حزب نداشته من هستند؟

نه ، چون آنها از تابعان دشمنان اهل بیت هستند . چون آنها از شرق و غرب دستور می گیرند. چون آنها دوستان شرق و غرب هستند و بد آمدن از چنین کسانی انسان را به خداوند نزدیک می­ کند.  


پی نوشت:عنوان این مطلب در ابتدا "نگرشی به حب و بغض ایدئولوژیک"بود که به دلایلی تغییر پیدا کرد.

پی نوشت دو: بعضی دوستان در ذیل مطالب دیگر پیام داده اند که در ذیل این مطلب نمی شود کامنت گذاشت. اما برخی کامنت گذاشته اند خلاصه ما که نفهمیدیم اما اگه دوباره برای کسی پیش آمد یک نفر یه زنگ بزنه بگه چیکار باید بکنم تا درست بشه. لطفاً.

+ نوشته شده توسط مرتضی روحانی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 23:25 |
داشتم برای چندمین بار فیلم " انجمن شاعران مرده" را می دیدم.

احساس کردم باید از تمام دوستانی که مثلا برایشان معلمی کرده ام حلایت بطلبم.

 به قول مجتبی

                       همین...


پی نوشت 1: بعد از فیلم یاد این بیت افتادم:

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی          تا راه رو نباشی کی راه بر شوی؟

پی نوشت 2: برای جلوگیری از پاره کردن تعارفات ،این پست نظر خواهی ندارد.

                                            


+ نوشته شده توسط مرتضی روحانی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 21:6 |

  جناب استاد جاودان  مقاله ای را در باب نهضت ترجمه و سرانجام آن در عالم اسلام نوشته اند. به نظر می رسد که در این مقاله یکی از مهمترین مدعیات مکتب تفکیک به صورت ضمنی مورد نقد و بررسی قرار گرفته.این مقاله که دارای بخش دومی نیز هست بادقت فوق العاده ای در تاریخ توانسته نشان دهد که علوم اسلامی صرفا در مرحله ترجمه باقی نماندند و کم کم برای خود حیثیتی مستقل از نوع یونانی خود پیدا کردند.به نظر حقیر می توان سرانجام این دو فلسفه را نیز قرینه ای بر این مطلب گرفت. به این صورت که فلسفه یونانی در نهایت به سوبژکتیویسم و ... منتهی شد اما در عالم اسلام به سرانجامی کاملاً متفاوت رسید.همین امر نشان میدهد که فلسفه اسلامی پوسته یونانی خود را انداخته است.

علاقمندان می توانند این مقاله را در سایت ایشان در بخش مقالات  ببینند. 


پی نوشت:درج لینک بلاگفا خراب بود وگرنه حقیر لینک دادن بلد بودم.

+ نوشته شده توسط مرتضی روحانی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 23:5 |
پیش نوشت: لازم به توضیح است که این مطلب ناظر به مسائل روز سیاسی و بحث های رایج ژونالیستی نمی­باشد. این مطلب صرفاً تامّلی پیرامون اندیشه سیاسی بوده و هیچگونه تطبیقی بر شخص رهبری روحی له الفداه ندارد.امید دارم خداوند نام حقیر را در دنیا و آخرت در زمره جان بر کفان ایشان قرار دهد.


 یکی از مباحث مهم در فلسفه سیاسی اسلام مبنای مشروعیت ولی فقیه می­باشد.به تبیین اندیشمندان عرصه فلسفه سیاسی اسلام مهمترین مبنای مشروعیت در ولی فقیه پس از خصوصیات عامی که او را در دایره فقها قرار می­دهد مانند اجتهاد و بصیرت و آگاهی به مسائل روز و... خصوصیت تقوا می­باشد.تقوا به عنوان صفتی تشکیکی-یعنی صفتی که دارای شدت و ضعف است- متفاوت با آن صفت تقوایی است که در امام جماعت و یا حتی در قاضی مدّ نظر است. به عبارت دقیقتر صفت تقوا در ولی فقیه باید در بالاترین درجات خودش باشد و به همین دلیل نیز هست که رهبر انقلاب خود نیز فرموده اند که اگر ولی فقیه در خفا هم دروغی بگوید دیگر از جانب پروردگار مشروعیتی ندارد و از مقام خود ساقط شده محسوب می­شود. حال نکته ای که در این مرحله باید مد نظر قرار گیرد تبیین نوع رابطه تقوا و عصمت است. به عبارت دیگر ما در نگاه دینی تنها معتقد به عصمت در پیشوایان دینی هستیم حال با این خصوصیت چگونه ممکن است که شخصی غیر معصوم زمامدار امور جامعه باشد؟ این در حالی است که ما احتمال وجود خطا در کارهای وی را مد نظر داریم. به عبارت دقیقتر اگر شخص ولی فقیه کاری را برخلاف نظر دین انجام دهد و نسبت به این اختلاف آگاه باشد قطعاً وی را از صفت عدالت خارج کرده و از مشروعیت خارج می کند اما نکته اینجاست که اگر ولی فقیه با تمام سعی­ای که در حفظ عدالت داشته –که یکی از این اموری که ایشان باید در حفظ آن کوشا باشند گذراندن امور مسلمین به احسن وجه است- در امری خطا کند این موجب سقوط وی از عدالت و به تبع آن موجب سقوط از مشروعیت نمی­شود. به عبارت منطقی هر خطائی موجب سقوط از عدالت نمی­شود بلکه خطائی موجب سقوط از عدالت می  شود که عنوان معصیت و گناه بر آن صادق باشد فلذا خطاهای انسانی­ای که در هر شخصی جز معصوم امکان و احتمال آن وجود دارد موجب سقوط از عدالت نمی شود.پس با این بیان می توان گفت که رابطه بین خطا و گناه رابطه عموم و خصوص مطلق است که خطا مفهوم اعم و گناه مفهوم اخص می باشند. با این اوصاف واضح است که اگر ولی فقیه در امری خطا کند و پس از آگاهی از خطا بر آن اصرار ورزد و اقدام به تغییر در رویه خطای خود نکند ، این امر خود موجب سقوط از عدالت است. فلذاست  که در مواردی مانند جریانهای زندان کهریزک که اقدامات اشتباهی صورت گرفته اگر ما رویه مقام معظم رهبری را مورد مداقه قرار دهیم، خواهیم دید که نوع عملکرد و رفتار ایشان نه تنها موجب سقوط عدالت نیست بلکه ثابت کننده عدالت ایشان نیز هست.چراکه به صرف اطلاع پیدا کردن از ضایع شدن حقی دستور به پیگری آن و مجازات عاملین داده اند. در نهایت توجه کردن به شرایط عام تکلیف مانند قدرت و آگاهی نیز در این مساله خالی از لطف نیست . به اینگونه که اگر مساله ای در کنجی از مملکت اتفاق بیافتد ولیکن ایشان به آن آگاهی پیدا نکنند به هیچ وجه در مورد آن مسئول نیستند.واضح است که این مورد در صورتی صادق است که شخص ولی فقیه در خبر گیری و استخبار از احوال مردم کوتاهی نکرده باشد. همچنین است که اگر اتفاق اشتباهی در بخشی از جامعه بیافتد و ایشان قدرت بر اصلاح آن را نداشته باشند مانند جایی که عده ای از مردم به صورت جمعی تصمیم بر انجام خطائی بگیرند-مانند پدیده بی حجابی- چراکه خود پروردگار متعال در قرآن می فرماید:« لا یُکَلِّفُ اللهُ نفساً إلّا وُسعَها».

+ نوشته شده توسط مرتضی روحانی در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 10:52 |


داشتم کتاب امامت و انسان کامل از دیدگاه امام خمینی را تورق می کردم که این تکه چشمم را گرفت.البته به نظر می رسد که نکته جدید و یا حرف نشنیده ای نیست اما لطفش به کلام امام بودنش هست.

نمی شود یکدفعه کارها درست بشود و هیچ خلافی واقع نگردد، در زمان خود پیامبر و حضرت امیر هم خلاف واقع می شد.

ما نباید توقع داشته باشیم که صبح کنیم در حالیکه همه چیز سر جای خودش باشد. در زمان حضرت صاحب سلام الله علیه هم که ایشان با تمام قدرت می خواهند عدل را اجرا نمایند، با این ترتیب نمی شود که هیچ کس حتی خلاف پنهانی هم نکند؛و بالاخره همانها هم که مخالف هستند حضرت صاحب را شهید می کنند؛ و در روایات قریب به این معنا دارد که بعضی فقهای عصر با ایشان مخالفت می کننند. پس،اینطور نیست که خلاف فلان قاضی یا فلان فرماندار-واصولا بعضی جهات منقی- خطری باشد. در زمان حضرت امیر قاضی اش و فرماندارش خلاف میکردند این اجتناب ناپذیر است.

                                                                                سخنرانی نهم تیر ماه سال شصت و چهار


بعدن نوشت: به خاطر سخن گل روی گل آقای مومنی بی خیال آدمهای کج فهم(البته بنده ایشان را نمی شناسم اما این صفات شایسته کلام ایشان بود.)

بنده از حرف قبلی توبه می کنم.

+ نوشته شده توسط مرتضی روحانی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 0:1 |
یک عمره که به حق می گیم سیاست ما عین دیانت ماست

اما

چند وقتیه که می گیم باید حساب بصیرت سیاسی را از بصیرت دینی یا همان بصیرت های فقهی ، فلسفی  و یا اخلاقی و حتی عرفانی جدا کرد!!!!

حالا چطوری ممکنه که یک انسانی که دارای بصیرت دینی هست و تمامی ما در اندیشه های دین شناسانه مان آراء او را مد نظر قرار می دهیم دارای بصیرت سیاسی نباشد؟؟؟

چطور میشه که دو شی که به تعبیر خودمان عین یکدیگرند در مقام معرفت و شناسایی از هم جدا شوند و شخص واحدی در یکی سرآمد و در دیگری در حد یک دانشجو  بصیر و آگاه نباشد؟؟؟

واقعاً چطوری میشه؟؟؟

        

+ نوشته شده توسط مرتضی روحانی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 16:52 |

اخیراْ نتوانستم مطلب مستقلی بنویسم برای همین هم فعلاْ یک مطلب حاضری که قبلا نوشتم و اینجا  چاپ شده را می گذارم تا بتونم مطلبی را که مدتی است به بهانه مطالب آقای وفایی در اینجا و پاسخ آقای فیلسوف مادر زاد در اینجا به آن فکر میکنم را به اتمام برسانم. عنوانش هست " تاملی پیرامون مدارس مذهبی" که إن شاء الله به زودی آپ میشه.

سروش و اصل الاصول اخلاق علمی

فارق از اینکه با اندیشه های سروش موافق باشیم یا مخالف چاره ای نداریم مگر آنکه وی را یکی از جریان سازان عرصه اندیشه در دهه های اخیر ایرانِ بعد از انقلاب بدانیم. سروش علاوه بر تمامی مباحث مطروحه اش در ساحت اندیشه ورزی مکرر خواستار نقدِ آنها از حیث« نقد اندیشه و نه نقد اندیشگر» بوده است.این اصل که یکی از مهمترین یا به عبارت دیگر اصل الاصول اخلاقِ علمی به حساب می­آید در لسان ائمه نیر با عبارت« اُنظُر إلی ما قال و لاتنظُر إلی مَن قال» بیان شده است. به دلیل اهمیت این اصل و تاکید سروش بر پاسداشت آن قصد داریم که تنها مقدمه یکی از کتب او را با این اصل  محک بزنیم تا به حقیقت دریابیم دوصد گفته چون نیم کردار نیست.

1)     سروش در مقدمه طبع سوم قبض و بسط تئوریک شریعت در پاسخ به نقد آیت الله جوادی آملی به جای آنکه به پاسخ ایشان بپردازد بهانه جویی ها کرده که وا أسفا از این بی دقتی علمی که حتی یک بار هم ارجاعی به متن قبض و بسط صورت نگرفته و وا مصیبتا که چرا صاحب قلم شریعت در آینه معرفت پس از نام ملا محسن فیض  رحمه الله آورده و بعد از نام غزالی چنین نکرده و آنگاه بر اساس کرامت ویژه خود - نیّت خوانی – افشا گری کرده که این نیست مگر به خاطر آنکه ملامحسن شیعه  است و غزالی سنی و اینگونه کلام به بیراه کشانده که دیگر خود نیز فراموش کرده که صفحه­ای را نه از باب کشف حقیقت که از باب به ظهور گذاشتن و آموزش دادن یک نقد عالمانه و محققانه ارجاع مستقیم داده و نقد کند.

2)     در مقاله «نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند» سروش در ابتدای ا مر ابراز می کند که ناتوان نیست که به نوشته های نیش آلود و تمسخر آمیز پاسخ گوید اما در این کار فضیلتی نمی­بیند و هنر را در این بی هنری­ ها نمی جوید . اما هنوز چند سطر به پیش نرفته ،گفته خود را فراموش می­کند و می گوید :« روحانیان  و فقه پیشگانی چون حجة الاسلام لاریجانی را مشفقانه تذکر می­دهد که در محضر دانش ، شرط ادب را فرو نگذارند و جرعه صحبت را به حرمت نوشند و رقم مغلطه بر دفتر دانش نکشند و سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنند.» و اینها  تماماً در پاسخ آن بود که صادق لاریجانی محکوم به جذمیت در اندیشه بوده و نتوانسته کلام قبض و بسط را آنگونه که شایسته است درک کند و بدون پیش فرض به سراغ آن رود و دوباره سروش همان کرامت همیشگی- نیت خوانی کردن و از ضمیر افراد خبر دادن- را به کار میگیرد و می­گوید :« با مطالعه و نقد حجة الاسلام لاریجانی در اولین نظر دانستم با چگونه نوشته ای روبه رو هستم. نوشته کسی که از فرط اطمینان و یقین به اندیشه های خویش ، لازم نمی­بیند که در آرای دیگران غوری بسزا کند و بلکه در آرای دیگران ، عمقی نمی­بیند که تا سزاوار غور باشد» و سپس با کرامتِ کشف علل دگماتیسم نقابدار بیان می­کند که تمامی اینها به خاطر غیرت دینی صادق لاریجانی است که هر سخن نوظهور و ناشنیده را شبهه می­انگارد و بر خود لازم می داند که قبل از رسوخ آنها را به قوت برکند.

3)     نقد های سروش بر حسین غفاری- رئیس  فعلی گروه فلسفه دانشگاه تهران- نیز بسیار بسیار شنیدنی است . سروش که در ابتدای امر او را به تحقیر دانشجوی فلسفه می­خواند- همان کاری که با عطاء الله کریمی نیز می­کند- و سپس براساس همان کرامات هیشگی بیان می­کند که« عفت نقد را به عفونت حقد آلودن و جامه معرفت را به تیغ جهالت چاک دادن خصلت ویژه اوست- و اینچنین نقد اندیشه می­کند-  » . سروش بعد از چند سطری مجدد غفاری را به عنایت می­نوازد که« او کاسبکارانه خود را محرم اسرار بزرگان نشان می­دهد و از سر غمخواریِ شریعت، نیشی به شریعتی می زند  و ... و در نهایت غفاری را معذور میداند و می­گوید « صاحب شریعت صامت معذور است و عذر او همان عوامی و شتاب زدگی است و بس»

اینها تنها گوشه ای بود از نقدهای علمی سروش که صرفاً به نقد اندیشه پرداخته بود و نه به نقد اندیشمند فلذا بیش از این دلیلی ندارد که در اینجا با بیان دشنامهایی که وی نثارعلامه محمدتقی جعفری، سید احمد فردید،رضا داوری ،سید حسین نصر، همایون همتی و...  می­کند درس نقادی داده و از اصل اصول اخلاق علمی دم بزنیم.ودر این باب تنها باید گفت:

              بزرگش نخوانند اهل خرد                                هر آن کس که نام بزرگان به زشتی برد

سروش اگرچه خود به ظاهر بر اهمیت اخلاق علمی واقف است و بر طبل آن می­کوبد و سعی می­کند که دیگران را به رعایت نکردن آن محکوم کرده و دشنام دهد اما برای نویسنده این سطور شفقت انگیز است که به ایشان تذکر دهد که لازم است بیش از آنکه نگران عدم رعایت اخلاق علمی و اصل الاصول آن در آثار منتقدانه نویسندگان و متفکران ایرانی باشد به فکر رعایت کردن ابتدائی ترین اصول اخلاقی در آثار خود باشند . در مقابل کسی که با سوء استفاده از فضای ملتهب جامعه ایران در دهه های 60 و 70 شروع به ترجمه غیر مستقیم آثار اندیشمندان دیگر کشورها می­کند و آنها را به نام خود بیان میکند چه می­توان گفت؟ چه می توان گفت وقتی سروش ادعا میکند که با هرمنوتیک گادامر آشنایی نداشته و اصلا او را نمی­شناخته در حالیکه شهرت این اندیشمند آلمانی تا قاره کریستف کلمب رفته بوده اما تا کنج خلوت سروش نیامده؟ چه می­توان گفت وقتی سروش  ادعا می­کند که نمی­دانسته این سخنان را قبل از او جان هیک ، گادامر ، نصر حامد ابوزید و ... زده اند و او در کنج تنهایی خویش بدانها دست یازیده ؟؟

تنها می­توان گفت که نمی­خواهد به فکر رعایت اصل الاصول اخلاق علمی باشید بیایید به فکر قانون کپی رایت و حق مالکیت فکری باشید تا در حکومت اخلاقی­ فرا دینی­تان حظی- اگرچه ناچیز- به صاحبان اصلی این اندیشه ها برسانید !!!!


پ.ن:البته مطلبی که در بالا آمده با آن چیزی که در مجله چاپ شده یک مختصر تفاوتی دارد و آن هم به این دلیل است که من نتوانستم ویراست آخر مطلب را به دست ویراستار و دوستان مجله برسانم فلذا همان ویراست اولیه آن در مجله چاپ شده.

+ نوشته شده توسط مرتضی روحانی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 20:15 |

این مدت اینقدر مطلب برای نوشتن داشتم که نتوانستم یکی از موضوعات را انتخاب بکنم. از پاسخ به مقاله احمقانه(بله دقیقاً منظورم احمقانه است) سعید حنایی کاشانی در اینجا گرفته تا نوشتن درباره جریانات دفاع پایان نامه یکی از هم کلاسی ها –زهرا داورپناه- که استاد مشاورش دکتر حداد عادل بود و به همین دلیل دفاع پایان نامه اش با مشکلاتی مواجه شده بود و بخشی از اخبار آن به صورت دروغ- بله منظورم خبر خلاف واقع به صورت عمدی است- در برخی سایت ها منتشر شده بود گرفته تا هزار مساله دیگر که حال گفتن­شان را ندارم .

اما حقیقتاً امروز مساله­ای پیش آمد که بد جوری حالم گرفته شد.

رفته بودم مرکز حوزه علمیه برای پیگری انتقال پرونده ام از تهران به قم. برای این کار مدتی است که معطل یک سری تحقیق و تفحص های آقایان مانده ام. در نهایت قرار شد که امروز محقق گرامی با خود بنده صحبت کند.

 در میان صحبت ها بحث به اینجا رسید که آیا بنده جایی استخدام هستم یا نه؟ خب جواب معلوم بود ؛ نه .اما برای شخص محقق سوال سختی ایجاد شده بود که بنده و خانواده محترم از کجا پول میاریم و نون می­خوریم ، فلذا صریحاً این سوال را پرسید که پس از کجا پول در میارید و می­خورید؟؟

اما مهمتر از سوال این بود که قبل از اینکه منتظر پاسخ من شود خودش به صورتی خاص گفت: بنیاد شهید؟؟؟

جداً مانده بودم که چه بگویم . تقریبا جواب مصاحبه دیگر برایم مهم نبود و فقط می خواستم ثابت کنم که آقا والله بالله ما تا حالا یک هزار تومنی هم از این بنیادی که می فرمایید نگرفتیم. قسم بخورم که آقا والله بالله بابای عقل کل ما وصیت کرده که ما زیر پوشش بنیاد شهید نریم. مادرم این را به ما هم نمی­گفت تا اینکه چند سال پیش قبل از این اثاث کشی­های متعدد خودم بنابر حس فضولی تمامی کاغذ ها و نامه های قدیمی خانه را جوریدم و وصیت نامه پدرم را آنجا پیدا کردم و خواندم که نوشته بود:

«از شما-خطاب به مادرم- خواهش دارم که در صورت شهادت من زیر پوشش بنیاد شهید نروید چراکه این انقلاب مسئولیت های بسیاری دارد و نمی­خواهم که شما بر این بار سنگین بیافزایید.»

اما هیچ نگفتم می­دانید که چرا ؟چون ما بچه شهیدیم.نوبت زبان که باشد تاج سر همه هستیم ولیکن به اعتقاد آقایان و بانوان مصرف کننده خاص در آمدهای نفتی و گازی و .....(البته می­دانم که شما به همان تاج و ... اعتقاد دارید)

                                                           ***

 اما برای تنویر افکار عمومی و خصوصی و اینکه فردا پس فردا پرونده مان را کسی در نیارد و بگوید دیدید دروغ گفت ، می­گویم که آن سهمیه ای هم که بنده در دوره فوق لیسانس از آن استفاده کردم سهمیه فرزند شهید نبوده بلکه سهمیه فرزند جانباز بوده که پرونده جانبازی ایشان هم مربوط به ستاد انتقال مجروحین در زمان جنگ است.

از آنجایی که ممکن است که سوال دوست محترم در ذهن خوانندگان محترم هم شکل گرفته باشد باید بگویم که در مجله پنجره می­نویسم  و پول این مقاله و ااین مقاله را دریافت کرده و پول این یکی را هنوز دریافت نکرده ام.

در نهایت آرزو می کنم خدا کند که آن خانمی که یک سال پیش به سراغم آمده  بودو می­خواست تحقیق کند و بداند که چرا فرزندان شهدا هویت شان را مخفی می­کنند این مساله را بخواند شاید که در پیدا کردن پاسخ کمکش کند.


پ.ن : هر گونه شک و شبهه ای هم اگر وجود دارد به درک.

+ نوشته شده توسط مرتضی روحانی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 19:4 |